گزارشی کوتاه، زیبا و خواندنی از حماسه 22 دی
وقتی شاهزاده در تجمع میدان انقلاب حاضر شد!
در خیابان انقلاب همه گرم شعار دادن هستند که یکی از صف پشتی میگوید: اونجا رو. شاهزاده بالاخره برگشت...
گروه جامعه خبرگزاری فارس-مریم شریفی؛ مادربزرگی که به مدد ازدحام مسافران اطرافش توانسته وسط قطار مترو سر پا بایستد، چشمهایش را میبندد و میگوید: «دست و پا و همه بدنم درد میکنه»... خانم کناریاش میخندد و به شوخی میگوید: «خب چرا اومدید؟ از شما که کسی توقع نداشت. ما به جای شما هم حاضری میزدیم.» مادربزرگ انگار به غیرتش برخورده باشد، چشمهایش را باز میکند و میگوید: «نمیشد نیام. امروز حیثیتیه.»
دختر جوانی که از ردیف پشتی این حرفها را شنیده، به زحمت گردن میکشد و میگوید: «حق با حاج خانمه. راستش رو بخواید، من خودم اون ۳-۲روز اول، توی اعتراضات شرکت میکردم. آخه طلا شده گرمی شانزده میلیون تومن! یعنی تقریبا معادل یک ماه حقوق من. تو رو خدا انصافه؟ واسه همین، منم رفتم بین معترضان. اما کمکم همهچیز عوض شد. شعارهای تند سیاسی و رفتارهای خشن رو که دیدم، مردد شدم. وقتی کار به سوزاندن و سر بریدن آدمهای بیگناه رسید، دیگه خودمو کشیدم کنار. حاج خانم راست میگن. امروز فرق داره. باید میومدیم که به همه بگیم ما معترضیم اما از اغتشاشگران بیزاریم.»
جان کلام، همین است که قبل از رسیدن به میدان انقلاب، در گعده سرپایی وسط مترو از زبان سه نسل از بانوان و دختران ایران گفته میشود؛ پای سرزمین مادری و عزت و امنیتش که به میان بیاید، مردم خوشغیرت ایران از خود و خواستههایشان میگذرند. ۲۲دیماه سال ۱۴۰۴ که به برکت خروش میلیونی مردم ایران، یومالله شد، از حالا به بعد در تاریخ این سرزمین، شاهدی است بر همین وطندوستی و فداکاری مردمان سرافراز همیشه در صحنه ایران...
این آخرین نبرده، پهلوی جاش تو قبرهنیم ساعت تا موعد مقرر شروع تجمع مانده که خبر می رسد میدان انقلاب از ازدحام جمعیت، قفل شده. وارد خیابان که می شوم، مثل این است که قدم در رودخانه خروشانی گذاشته ام که لحظه ای توقف ندارد. به هر طرف چشم می اندازم، سیل جمعیت، انتها ندارد. از زمین، آدم می جوشد انگار؛ آدم های عاشق، آدم های باصلابت، آدم های وفاداری که هرچقدر هم روزگار روی سختش را نشانشان دهد، عهد و پیمانی که از ازل با مادر وطن بسته اند را فراموش نمی کنند.
دل مردم آنقدر از آشوبگران قسی القلبی که روی همه وحوش تاریخ را سفید کرده اند، پر است که از لحظه صفر حضور در راهپیمایی، دلشان می خواهد برائت و انزجارشان از آنها را به گوش عالم برسانند. اینطور است که کسی منتظر شعاردهنده های رسمی نمی ماند و در هر تکه از جمعیت، زن یا مرد یا بچه کوچکی را می بینی که با شعارهای دلی اش، شده رهبر جمعیت اطرافش:«مفسد اقتصادی، مزدور آمریکایی»، «آشوبگر بی ریشه، تهران دمشق نمیشه»، «تا خائن کفن نشود، این وطن وطن نشود»، «این آخرین نبرده، پهلوی جاش تو قبره»، «دانشجوی ایرانی، مخالف ویرانی»، «به جون هرچی مرده، پهلوی خیلی مَنگه»، «دنبال کشته سازیه، تا بشه ایران تجزیه»، «ما همه با هم هستیم، عاشق کشور هستیم»، «میان مکر موساد، مدافع وطن باش» و...
اگر مجلس به وظیفه اش عمل می کرد...بعد از پل کالج که جمعیت لبریز می شود در پهنای خیابان انقلاب و چهارراه ولی عصر(عج) و به قدر نفس کشیدنی میان حاضران فاصله ایجاد می شود، از فرصت استفاده می کنم و سراغ بانویی می روم که دست نوشته اش، حسابی توجه همه را جلب کرده؛ «اگر مجلس با قاطعیت عمل می کرد، اوباش سوءاستفاده نمی کردند». نیازی به پرسش نیست. تا به نوشته اش اشاره می کنم، سرِ درد دلش باز می شود و می گوید: «من، فوق لیسانس حقوق عمومی دانشگاه تهران هستم و معتقدم اگر مجلس مطابق قانون اساسی به وظایفش عمل می کرد، امروز کشورمان شرایط بهتری داشت. اگر مجلس به دارایی مسئولان، قبل و بعد از مسئولیت شان رسیدگی می کرد، الان وضعیت اقتصادمان اینطور آشفته و قیمت ها اینطور افسارگسیخته نبود. اگر هر مسئول دولت به دلیل خطاهایش به طور قانونی استیضاح می شد تا در مجلس در پیشگاه مردم پاسخگوی عملکرد خودش باشد، مردم الان اینطور معترض نبودند.خب، وقتی مجلس به وظیفه نظارتی خودش عمل نمی کند، مردم معترض می شوند. بعد، یک عده اوباش از طرف اسرائیل، قاطی مردم می شوند و کشور را به هم می ریزند و اینهمه خسارت وارد می کنند. واقعیت این است که بعضی از مسئولان اشتباه کردند و ما الان داریم تاوان اشتباه آنها را می دهیم.»
خانم حقوقدان مکثی می کند و در ادامه، از موضع خودش درباره اتفاقات اخیر اینطور می گوید: «من خودم، بازرگان هستم اما 7سال است نتوانسته ام با کارت بازرگانی ام کار کنم به خاطر وضعیت اقتصادی مملکت و بی ثباتی قیمت دلار. به همین دلیل است که من و خیلی ها اعتراض داریم. اما این به معنای زیر پا گذاشتن همه چیز نیست. درست است که معترضیم اما دین و قرآن و وطن مان را دوست داریم. اعتراض داریم اما مشکلات داخلی مان به خودمان مربوط است و به احدی از خارج از کشور اجازه دخالت نمی دهیم. ما همه با هم هستیم و به همین خاطر، آمریکا و اسرائیل هیچ غلطی نمی توانند بکنند.»
گفتند نرو اما به حرمت پرستاری که سوزانده شد، آمدم عکسی روی دست گرفته و آرام و سر به زیر قدم برمیدارد. دست روی شانهاش میگذارم، به سمتم که برمیگردد، از داستان صاحب عکس میپرسم. غم از چشمهای دختر جوان میدود توی کلماتش و میگوید: «این، همان پرستار مظلومی است که اغتشاشگران با قساوت تمام، او را در محل کارش سوزاندند. این یک جنایت بزرگ است که آشوبگران باید تاوانش را پس بدهند. در تمام دنیا، کادر درمان، آتشنشانان و نیروهای امدادی، بیطرف هستند و رسالتشان، نجات جان همه انسانهاست. اما اغتشاشگرانی که اسم خودشان را ایرانی گذاشتهاند، مملکت خودشان را به آتش کشیدند و حتی به هموطنانی که در لباس پزشک و پرستار و آتشنشان خدمت میکردند هم رحم نکردند.وقتی از پدر و مادرم و بزرگترها میشنیدم منافقین در دهه ۶۰ چطور مردم بیگناه را در خیابانها به رگبار میبستند یا با انواع شکنجهها به شهادت میرساندند، فکر نمیکردم یک روزی خودم هم شاهد این اتفاقات وحشتناک باشم. اما با خشونتهای اغتشاشگران در این دو هفته، تمام اینها را دیدیم.»
بالاخره شاهزاده اومد...!همه گرم شعار دادن هستند که یکی از صف پشتی می گوید: اونجا رو. شاهزاده بالاخره برگشت...! به سمت صدا سر می گردانم. رد انگشت اشاره دختر جوانی که صورتش به خنده باز شده را که می گیرم، من هم مثل بقیه بی اختیار می خندم. یکی از حاضران خوش ذوق در آن سمت خیابان، یک سس خرسی را سر چوب کرده و در میان جمعیت حرکت می دهد. به سمت صاحب صدا بر می گردم و می گویم: حالا چقدر این موضوع رو جدی می دونی؟ دختر جوان با تعجب می گوید: «چی رو؟ برگشتن رضا پهلوی رو؟! معلومه. قطعا برنمی گرده. آدمی که در 47سال گذشته با وجود اونهمه امکانات و در کشور به اون بزرگی نتونسته هیچ کسب و کاری برای خودش راه بندازه و فعالیت موثری داشته باشه، می خواد بیاد مملکت ما رو اداره کنه؟!»
خودم را به ندانستن می زنم و می گویم: اما میگن میاد. میگن طرفدار هم کم نداره... دختر جوان حرفم را قطع می کند و می گوید: «بابا جدی نگیرید. اون خودش هم نمی خواد بیاد. الانم رفته تعطیلات سال نو... اینکه بعضی ها از این موجود طرفداری می کنن، باور کنید همه ش به خاطر ناآگاهیه. اگر کمی درباره تاریخ معاصر ایران مطالعه کنن یا پای صحبت بزرگترهاشون بنشینن، متوجه میشن که این به اصطلاح شاهزاده حتی صلاحیت اداره یکی از شهرک های کوچک رو هم نداره چه برسه به ایران به این عظمت که در این چند سال با وجود تحریم های شدید، به قدری پیشرفت کرده و قوی شده که اروپا و آمریکا تمام هم و غمشون شده شکست دادن ایران.»
به نشانه اعتراض، سرمایه خودت را آتش می زنی؟!نزدیک دانشگاه تهران، حرکت جمعیت کندتر می شود. جلوتر که می رویم، معلوم می شود همه چیز به دو خودروی سوخته ای مربوط است که در مقابل دانشگاه تهران در معرض دید مردم قرار گرفته. همه با افسوس، سر تکان می دهند، عکس این سندهای جنایت اغتشاشگران را با گوشی هایشان ثبت می کنند و بی صدا می گذرند. در صحنه ای که رنگ بهت و نفرت دارد، مکالمه دو دختر جوان رشته افکارم را پاره می کند. تا اولی می گوید: «حساب اغتشاشگرانی که برای این تخریب ها و ویرانی ها آموزش دیدن و پول مزدوری گرفتن، به کنار. اونهایی که به اسم اعتراض با این آشوبگران همراه شدند و به اموال عمومی آسیب زدن، چه جوابی برای مردم دارن؟»، دومی فوری می گوید: «واقعا جز بی عقلی و نفهمی، هیچ اسمی روی این کار نمیشه گذاشت. تو به این دلیل که اعتراض داری، بزنی ماشین آتش نشانی و آمبولانس و اتوبوسی که با پول عوارض و مالیات خودت خریده شده رو بسوزونی؟! فردا دوباره از پول خود مردم باید این ماشین ها رو بخرن و جایگزین کنن دیگه. یعنی نمی فهمی با این کار، بیشتر داری به خودت ضرر می زنی؟ یعنی نمی فهمی این راه اعتراض نیست؟!...»
ای پرچمت ما را کفن...اما فراوانند نوجوانان و جوانانی که می دانند و می فهمند اعتراض و مطالبه گری هم، راه و شیوه اصولی خودش را دارد و به خاطر نقد به یک مشکل، نباید طوری رفتار کرد که به ایجاد صدها مشکل دیگر منجر شود. نمونه اش، بچه های پایگاه شهید اسکندری شهرک شهید محلاتی.با آن اجرای خیابانی زیبایشان که مزین به پرچم مقدس ایران شده، در سکوت، حرفشان را به همه می زنند اما وقتی می گویم: اِ... شما چرا اینجایید؟ می گفتن همه نوجوونا و جوونای ایرانی، به نشانه اعتراض ریختن بانک ها و اتوبوس ها رو آتیش می زنن که...، به غیرتشان برمی خورد و به حرف می آیند که: «نه. اصلا نباید سراغ این کارها رفت. اعتراض باید در چارچوب قوانین کشور باشه. اونهایی که این رفتارهای خشونت آمیز رو انجام دادن، مزدورهای موساد بودن. البته با تمام ادعایشان، تا پای بسیجی ها به خیابون ها باز شد، از ترس پا به فرار گذاشتن. انقدر بزدل بودن که حتی نایستادن با بسیجی ها رو به رو بشن. ان شاء الله با حضور مردم و نیروی انتظامی و بسیج، بساط اینها خیلی زود جمع میشه.»
به شعارشان اشاره می کنم و می گویم: برای ایران حاضرید چه کار کنید؟ در جواب می گویند: «جونمون رو هم حاضریم برای ایران بدیم. هم برای وطن، هم برای اسلام و انقلاب و رهبرمون. همونطور که آقا توصیه کردن، سعی می کنیم خوب درس بخونیم تا بتونیم به پیشرفت ایران کمک کنیم.»
مادرم گفت: وطن، هتل نیست که توش بخوری و بخوابیچند قدم مانده به میدان انقلاب، چند ردیف جلوتر، مرد جوانی یکدفعه میایستد، خم میشود، شیئ که روی کاپوت ماشین کنار خیابان قرار دارد را میبوسد و با خنده میگوید: «حاجی! قرضش میدی به من که باهاش بکوبم توی سر اغتشاشگران؟» هرچه این جملات را بالا و پایین میکنم، سر درنمیآورم ماجرا از چه قرار است. جلوتر که میروم، تازه شستم خبردار میشود که پای یک قهرمان در میان است. «رضا علیمحمدی»، جانباز ۵۵درصد، پای مصنوعیاش را درآورده و روی کاپوت ماشینی نشسته تا خستگی در کند. اما چه حرف بی معنایی! قهرمان دفاع مقدس را چه به خستگی؟
تا میگویم: بعد از ۴ دهه مجاهدت، شما هنوز وسط میدان هستید...، میگوید: «سال ۶۰ که مجروح شدم و پای راستم قطع شد، مرحوم مادرم گفت: بچه! فکر نکنی اینجا هتله که توش بخوری و بخوابی ها. پا هم نداشته باشی، باید بری جبهه بجنگی. مادرم یک شیرزن جهادگر بود که اگر الان بود، جلوتر از همه ما وسط میدان داشت شعار میداد. یادم نمیرود زمان جنگ، به همت این زن، کامیون کامیون کمک از مسجد کوچکمان در خیابان وثوق برای جبههها میرفت.خلاصه به فرمان همین مادر جهادگر، من که در ۱۴ سالگی در آبادان جانباز شده بودم، با همین یک پا تا سال ۶۷ و پایان جنگ در جبهه ماندم. هنوز هم وصیت مادرم، آویزه گوشم است. هنوز هم پشت رهبرم و مردمم هستم و حاضرم برای این آب و خاک جانم را فدا کنم.»
جانباز قهرمان تهرانی، با خانوادههای شهدای اغتشاشات اخیر هم، همدرد است: «من غیر از مادرم، زندگیام را مدیون داییام هم هستم؛ مرد بزرگی که منافقین، او را در خانهاش و جلوی چشم زن و بچهاش ترور کردند. همان منافقینی که نسخه جدیدشان امروز در کشور ما آتش به پا کردهاند. داییام، «محمدعلی آقارجبی»، در سال ۶۱ به دست گروهک مجاهدین خلق به شهادت رسید. آن خائنان سنگدل، ۸ گلوله یوزی به سرش زدند...»حالا لحن آقا رضا عوض میشود وقتی میخواهد از آنچه ایران عزیز در دو هفته اخیر از سر گذرانده: «برای ما که جنگ ۸ ساله و غائله منافقین و ماجراهای سخت مشابه را دیدهایم، حرفها و تهدیدهای ترامپ، خندهدار است. او هیچ غلطی نمیتواند بکند. ترامپ اگر خیلی عرضه دارد، اوضاع نابسامان کشور خودش را درست کند. ترامپ و نتانیاهو، نامردهای بیاصالتی هستند که دستشان به خون کودک دو ماهه و دختر سه ساله ما آلوده است. بیچاره آن کسانی که به وعدههای اینها دلخوش میکنند...»
حاضرم امروز شهید شوم تا پسرم فردا زیر سایه اسرائیل زندگی نکندبیش از دو ساعت از شروع مراسم گذشته اما خیلیها خیال رفتن ندارند. حریف میطلبند انگار. بی آنکه چیزی بگویند، با چهرههای مصمم و چشمهای پر از خشمشان، انگار دارند برای آشوبگرانی که لات کوچه خلوت بودهاند، رجز میخوانند که اگر مردید، حالا به میدان بیایید.
همانطور که در مسیر برگشت، سلانهسلانه به سمت ایستگاه مترو حرکت میکنم، یک دستنوشته پرمعنا، وادارم میکند بایستم؛ «امروز من شهید میشوم تا ۲۰ سال بعد، پسرم برای گرفتن کشورش از اسرائیل جان ندهد...» مرد جوان، سوالم را از چشمهایم خوانده که برای جواب پیشقدم میشود و میگوید: «اگر ما امروز سختی نکشیم، فردا بچههایمان باید این سختی را متحمل شوند و تاوان بدهند.ما نباید اجازه بدهیم سرمایه کشورمان، نفت کشورمان به دست اسرائیل کودککش بیفتد. تمام هدف رژیم صهیونیستی و اربابش آمریکا از ایجاد این آشوبها در ایران همین است. شاید آنهایی که دنبال براندازی هستند، اولش متوجه این خطر نشوند اما چند سال بعد میفهمند که چه کلاه گشادی سرشان رفته و آن وقت برای پس گرفتن کشور عزیزمان از دست این جنایتکاران باید جانها بدهند. بنابراین من این سختی را به جان میخرم و حاضرم در هر میدانی که لازم باشد، با این دشمنان بجنگم تا بار این سختی به دوش بچههایم نیفتد. من تلاش میکنم کشور را حفظ کنم تا فردا بچههایم بتوانند آن را بسازند.»
پدر جوان خوشفکر، مکثی میکند و پیامش برای هموطنان، میشود حسن ختام حاشیه نگاری راهپیمایی یومالله ۲۲ دی ۱۴۰۴: «آمریکا و همدستانش فقط به فکر منافع خودشان هستند. اگر به سرنوشت کشورهایی که مورد تهاجم نظامی آنها قرار گرفتهاند - مثل عراق، سوریه و لیبی - نگاه کنیم، میبینیم چیزی جز ویرانی برای این کشورها نداشتهاند. کافی است کمی مطالعه کنیم. آن وقت، مسیر درست را پیدا میکنیم. اما نکته مهمتر این است که هرکس مسیر درست را پیدا کرد، برای دیگران هم تبیین کند. یادمان باشد که ما در کنار همدیگر، قوی خواهیم بود. کاش روزی همه مردم عزیز ایران به این نتیجه برسند که به جای اینکه انرژیمان را صرف کنیم که در مقابل هم بایستیم، باید در کنار هم قرار بگیریم و با هم دنبال سازندگی کشورمان برویم تا ۲۰ سال بعد، کشورمان جای بهتری باشد برای زندگی خودمان و فرزندانمان.»